تبليغاتX
تشریح صحنه های جرم...طنز
تشریح صحنه های جرم...طنز
درباره وبلاگ
ضمن خیر مقدم به شما خواننده عزیز، امیدوارم اوقات شیرینی را در این وبلاگ سپری کرده و من را از نظرات گرانبهای خود بی نصیب نکنید
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونیک
موضوعات مطالب
خاطرات مجردی
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
فال روزانه
انواع شکلک
فال تاروت
اس ام اس
تعبیر خواب
پيوندها
خیانت ما به روزگار
همیشه مال ما
سلامی چو بوی خوش آشنایی
حوای سرگردان
سرزمین عشق ها - مشاوره حقوقی و ..
چهارشنبه ساعت 8:30
lمثل هیچ کس
خدا، جوجوک،گوگول و کلوچه
آروم و بی قرار..
گلبوته های کربال ... سیاه خان عزیز
بسم رب العشاق.... رویا و مسعود
خاله سوسکه
بشارت فیلم ... محسن عزیز
سفید برفی و مادرشوهر
دیباچه ... آزاده جون
شبهای یه دختر
تراوشات یک مغز خالی
روزانه ها ---- خاله ریزه
بلفی و لی لی بیت
مریم جون
مسافر زندگی
ونوس جون
حاج خانوم و حاج آقاشون
juddy &long legs love
آیلین .... آهو جون
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان گروه تمپفا
محسن طباطبائی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
قالب وبلاگ
امكانات
هنوز ۳ ماهی نگذشته بود که من و احمد در تب و تاب عشق می جوشیدیم که دلبر فرخنده بنده به مسافرت رفت و مرا با کوهی از غم و عشقی درهم رها نمود .

۲-۳ روز گذشت و بنده هیچ گونه تماسی از دوست پسر نازنین خویش دریافت ننمودم یک روز که در خانه تنها بودم تلفن زنگ زد.. ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز

من:" الو "

پشت خط:" فووووووووووووووووووووووووت"

من:" وا چرا حرف نمی زنی؟؟"

من:" الو؟؟!!"

من:"وا!!!!!!!"

و خلاصه سر صحبت با ناشناس گشوده شد و..... با او دوست ........ شدم

فردای آن روز احمد عزیزم زنگ زد و با او ۵ دقیقه ای صحبت نمودم و گفت که ۳-۴ روز دیگر باز می گردد .

وقتی احمد جان آمدند از ماجرای تجدید فراش بنده با خبر گشتند و به بنده زنگ زدند:" شنیدم با رضا دوست شدی؟"
من:" هی زنگ می زد جلو مامانم اینا منم واسه اینکه دیگه زنگ نزنه گفتم باشه باهات دوست میشم"
احمد که ۱۷ سال بیشتر نداشت و غرور سراپای وجودش را گرفته بود و شاید هم زیادی مرا دوست داشت مرا بخشید و گفت:" برام مهم نیست می خوای دوست باشی باش!"

و البته بنده نیز جانب مردانگی را گرفته و با رضا دوست ماندم

یک ماه گذشت و ما باید از آن محله می رفتیم و در حقیقت از آن شهر چرا که خانواده من همیشه مانند عشایر در سفر بودند و این همان دلیلی بود که مرا از سبزیکاران گرفت!

خبر رفتن من از انجا و آمدن به تهران قلب ۲ نوجوان ۱۵ ساله و ۱۷ ساله را شکست..

تمام اهل خانواده به همراه خواهران برای هجرت آماده شدند الا من! این جدایی ضربه ای بود شدید ! به همین علت مادر نازنین بنده که دید فرزند چشم و گوش بسته و مظلومش آن چنان گریه می کند قانع شد که من به همراه یکی از خواهرانم بمانم و آنها اسباب کشی نموده و ۲ روز دیگر ما به آنان ملحق گردیم..

من رو به مادر:""

بنده با خواهر مهربانتر از جان ماندم مدام در پشت تلفن یا با این در گفتمان بودم یا با آن !!

روز تلخ جدایی فرا رسید ما داشتیم در منزل حاضر می شدیم برای رفتن !!!! یکدفعه احمد زنگ زد و گفت هر دوی ان ها برای دیدار آخر با من می آیند ..

احمد:" من اول بیام یا رضا؟"

من:" خب معلومه تو"

احمد:" مرسی عزیزم"

و این اولین عزیزمی بود که بنده شنیدم و از  آن پس تا کنون عزیزم های زیادی را شنیده ام و آن همه خوشحالی احمد برای اول آمدن به دیدار من برایم شگفت آور بود و این را هم اضافه نمایم که رابطه ما تماما تلفنی بود و این اولی قرار بود!!

من در حیاط خانمان منتظر بودم ایشان آمدند و از پشت در (وارد حیاط نشد) نامه ای به بنده حقیر داد! نامه ای که لطافت آن از قلب پسری بود که زبری نگاهش مرا درگیر عشق کرد! و چه زیبا نامه ای بود سراسر عاشقانه و در لابه لای آن نوشته بود:"  و از صمیم قلبم دوستت دارم"

و چقدر این جمله دوست داشتنی بود که هنوز که هنوزه طعم کلامش را می ستایم..

بگذریم..

نفر دوم یعنی رضا آمد و معلوم بود بسی زرنگ است هر چند سن او کم بود ولی می دانست دخترها عاشق و شیفته کادو  و گل هستند .آری برای من یک دستبند آورده بود به رنگ آبی فیروزه ای و بسیار شیک و زیباهمراه یک شاخه گل رز .... او هم داخل نیامد ...

من و خواهرم آماده رفتن شدیم با یک چمدان و یک نامه و دستبندی در دستم.. به انتهای کوچه که رسیدیم دیدم هر دو کنار هم ایستاده اند .... زمانی که به سر خیابان اصلی رسیدیم و منتظر تاکسی بودیم بنده برگشتم تا آن ها را ببینم
.
.
.
.

همدیگر را بغل کرده و گریه می نمودند

من در ابتدا:" "

من رو به خواهرم که ماجرا را می دانست در انتها :" اونا رو نگاه کن"

خواهرم:" "

احمد و رضا:" "

..........................................................................................................................................

 

خلاصه داستان:""


 پی نوشت:

این بنده حقیر حتی در نوشتن و گفتن واوی هم مبالغه نکرده ام آن چه به رشته تحریر در آمده است هر چند گاه شرم آور است لیکن تماما واقعی و حقیقی است


نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |

کلاس دوم راهنمایی بودم ۱۳سال! دو خواهر بزرگتر داشتم که دبیرستانی بودند و مدام در اتاقی مشغول پچ پچ بودند .هر گاه می خواستم به جمعشان بپیوندم نمی گذاشتند و گاهی بنده ناچار می گشتم گوشم را محکم به در بچسبانم ..

به هر حال ماه ها از این فالگوش بودن ها زجر کشیدم و البته چیزی عاید اینجانب نگشت!

در آن زمان در مدرسه بنده را پپه فرض می نمودند و ۲-۳ نفر از دختران کلاس ما دوست پسر داشتند و آن ها هم مرا در جمع خویش بیگانه می دیدند یکی از آن ها پریسا نام داشت و با یکی از پسر های محل به نام احمد دوست بود و دیگری دختری به نام آنیاس بود و با علی دوست بود و خلاصه این دو نفر مدعی سر سخت کلاس های فوقانی بودند و بنده تحتانی!!!!!

یک روز به خود آمدم و از مادرم خواستم تا برایم مانتو بخرد تا از تیپ جواد خویش رهایی یابم و او نیز پذیرفت . یک مانتو سورمه ای خریدم و یک روسری که دارای طرح چارخانه قرمز و سورمه ای بود...

آن روزها پریسا تازه با احمد به هم زده بود.....بعد از ظهر یک روز دل انگیز که برای خرید منزل خارج گشته بودم پریسا را دیدم او تا مرا دید گویی شاخه درختی بی جان بیشتر نیست و خشکش زد ! گفت:" وااااااااااااااااای چه تیپی زدی !"

من:""

 

در همان روز احمد را دیدم و به هم لبخند زدیم

وقتی به خانه برگشتم تلفن زنگ زد و شنیدم عشق مرامی خواند!!!!!!!!! (ما شماره ای رد و بدل نکرده بودیم اما یافتن این موارد برای نوجوانان و جوانان مانند آب خوردن است)

گذشت تا یک روز که تمام اهالی خانه در منزل بودند هر دو دقیقه یک بار احمد مهربان بنده زنگ می زد و تا خواهرانم بر می داشتند قطع می نمود و چون همیشه آن دو نفر در اتاق بودند و پچ پچ می کردند و سن آن ها هم از بنده زیادتر بود کسی به من شک نمی نمود!! یک ساعت پس از آن مادر و پدرم از خانه بیرون رفتند و من از فرصت سوء استفاده نموده و بر روی تلفن شیرجه زدم ..

خواهر بزرگتر: " تو دوست پسر داری؟؟؟"

من:" آره مگه شما ندارین؟"

خواهر کوچکتر:" نه!!"

من:" پس چرا پچ پچ می کنین؟"

خواهر بزرگتر:" از دوست پسر دوستم صحبت می کردیم"

من:" "

خواهربزرگتر:""

خواهر کوچکتر:""

 


پی نوشت:

من و احمد:" ".

پی نوشت:

دوستان گرامی تعجب نکنید من ۴ خواهر دارم !

 

 


نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
۱۱ ساله بودم و مامور خرید منزل!

من چون برادر نداشتم تمامی خرده ریز های خرید خانه به بنده زبل محول می گشت خرید هایی از قبیل نان، پنیر ، پفک ، نوشابه ،کالباس و ...

ما از محله آقای سبزیکاران نقل مکان نموده بودیم و دیگر روبروی منزلمان خوارو بار فروشی نبود و البته این برای شخص شخیص بنده که بسیار بازیگوش و سر به هوا بودم موقعیتی استثنایی بود همچون لاتاری!!!

یک خوارو بار فروشی ، نانوایی و ساندویچ فروشی در کوچه روبرویی ما بود که البته هم کوچه ما و هم آن کوچه بسیار طویل بود شاید هم چون من کودک بودم آن را طویل می دیدم!

مسئول ساندویچی یک جوان زیبا بود شبیه یک هنرپیشه هندی به اسم : گوویندا! با همان قد و قواره!! اینجانب همیشه منزل را برای خرید نان به مقصد ساندویچی ترک می نمودم و سعی می نمودم وقتی صف نان طولانی می شود در داخل صف بروم تا هم زمان بیشتری آن جا باشم و هم از انتهای صف راحت تر می شد پسر ساندویچ فروش را دید زد    

تقریبا من هر روز در آن کوچه نمایان می گشتم یا برای نان بود یا ماست و پنیر و ...

یک روز :

آقای ساندویچی:" سلام خانوم"

من در دلم:" خانوم؟؟"

من:"سلام "

آقای ساندویچی:" تازه اومدین این محل؟"

من:" بله"
آقای ساندویچی:" می خوای بیای تو مغازم یه ساندویچ بخوری؟"

من:" نه ممنون باید برم خونه درس دارم"

من سپس:" "

و از آن روز دل در دلم نبود و از در و دیوار و پنجره آویزان بودم و گویی از خوشحالی پایم بر زمین نبود و منتظر بودم تا صدای مامان برسد و بگوید :" نون نداریم برو خرید" و من:" "

یکی دو ماهی گذشت و آقای ساندویچی که هرگز نامش را نداستم به دقت من را زیر نظر داشت و تا مرا می دید از داخل مغازه اش بیرون می آمد و به من لبخند می زد  و من:" "

خلاصه یک روز که از عشوه های زیاد داشتم به جنون نزدیک می گشتم آقای ساندویچی مرا صدا زد و به داخل مغازه خواند:

من:" "

آقای ساندویچی:" سلام خانوم"

من:" سلام"

آقای ساندویچی:"شما خواهر برادر دارین؟"

من:" بله فقط خواهر"

آقای ساندویچی :" ازدواج کردن؟"

من:" "

آقای ساندویچی:" شما چی؟ نامزد دارین؟"

من:" زوده برام من دارم درس می خونم"

آقای ساندویچی:" کی دیپلم می گیری؟"

من:" "

آقای ساندویچی:" سال دیگه؟"

آقای ساندویچی:" امسال؟"

آقای ساندویچی:" کلاس چندمی؟"

من:" پنجم دبستان"

آقای ساندویچی:" "

من:" "

و از آن روز دیگر او به بنده حتی نیم نگاه هم ننمود!

.
.
.

من:""


 پی نوشت:

البته بنده کوچک بودم و قد و قواره بزرگی نداشتم ولی حدس می زنم آنقدر عشوه آمده بودم که ایشان را گمراه نموده بودم

 پی نوشت:

آقای ساندویچی حدود ۲۵ ساله بودو من:


نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
 

از آنجا که هر چه در این وبلاگ انتشار می یابد عین واقعیت است و من از مخالفین سر سخت سانسور هستم خواهشمند است اینجانب را به خاطر تعریف کردن بعضی مسائل ببخشید
هدف من خنده دلنشین بر لبهای شماست

۸-۹ ساله که بودم تازه ویدئو گرفته بودیم و مادر بنده علاقه شدید به دیدن شوهای ایرانی و فیلم فارسی داشتند و آن هم به دلیل مرور خاطرات ! اما این برای دختری مثل من که از نطفگی به دنبال ازدواج بود یک تهاجم فرهنگی بی حساب و کتاب به شمار می رفت..

یک روز یکی از اقوام برایمان چند عدد فیلم فارسی آوردند که در انتهای همگی آن ها شو وجود داشت!!!! در ۲ فیلم که نامشان را به خاطر نسپردم صحنه هایی موجود بود که مادرم نمی گذاشت ببینم و دریغ اگر علت را نمی دانستم آن قدر کنجکاو نمی شدم!

حس فضولی بنده را به جنون رساند تا حدی که زیر زیرکی طرز روشن نمودن ویدئو را آموختم

گفتم خانه ما 2 طبقه بود و تا مادرم پایش را از پله ها می گذاشت پایین بنده نوار را عقب و جلو می کردم و مانده بودم چه چیزی را من نباید ببینم!!

.
.
.

بله ۲ صحنه وجود داشت:

۱) خانمی سوار اتومبیلی گشت و در میان راه او ربوده شد توسط میری!!! و میری هم لباس او را درید و سینه های زن چاق میانسال نمایان گشت

من:

۲) خانمی در کاباره می خواند و این کاباره در خارجه بود و یکی یکی لباس هایش را در می آورد و

من:

اما چشمتان روز بد نبیند پس از دیدن این قضایا غصه سراپای وجود مرا گرفت چرا که من همیشه در فکر خواستگار بودم ....

من در فکرم:"  اگه یه روز خواستگار بیاد برام، بعد لباسمو پاره کنه چی؟! می فهمه که من مه مه ندارم!!"

گذشت و چند هفته بعد همان آشنا برایمان فیلم جدایی دو عشق را آورد که هندی بود و در آن فقط رقیصدن بود و قلط خوردن روی چمن ..

من در فکرم :"اگه خواستگارم اینطوری باشه نمی فهمه من بچم!"

من:" "


نوشته شده در شنبه 2 آبان1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
 

۵/۷ ساله بودم و هنوز در عشق آقای سبزیکاران گرفتار نگشته و یاد و خاطره هرمز را نیز بر باد سپرده بودم و دل در تب و تاب سواد دار شدن می تپید.

آن زمان خانه ما ۲ طبقه بود و طبقه اول را به مستاجر داده و خودمان در طبقه فوقانی مسکن نموده بودیم. خانم و آقای مستاجر دارای یک دختر بزرگ و دو فرزند ذکور بودند و البته این دو نفر تنها پسرانی بودند که در طول ۲۶ سال عمرم هرگز به آن ها نظر نداشتم  یکی از آنها ۲ سال از من بزرگتر با نام رضا و یکی ۱ سال کوچکتر به اسم مهدی بود و هر دو از نوع مارمولک !!

در ایران امروزه افرادی که دکترا هم گرفته اند  شاید بیکار مانده باشند اما من که تازه کلاس اول را گذارنده بودم ، در فکر کسب و کار افتادم و دوست داشتم منبع درآمدی برای خویش دست و پا کنم!!!

تابستان بود ، در آن زمان افرادی بودند که در محله ما فرفره می فروختند : ۲ تومانی و ۵ تومانی .

من نقشه ای کشیدم

با رضا و مهدی هم همانگ نمودم

من قلکم را کنکاش نمودم و دیدم ۱۵ تومان دارم سریعا به لوازم التحریری سر کوچه مان (آقا نادری) شتافتم و چند عدد کاغذ رنگی خریدم . شب شد ! ساعت ۸!  من و رضا و مهدی به صورت پنهانی از خانه خارج گشتیم و ... قدم .... قدم ... به خانه همسایه بغلی نزدیک شدیم.

خانه همسایه بغلی ما از خانه ما خیلی شیک تر بود ولی صاحب خانه .. به گونه ای که دم درب ورودی ساختمان یک کرکره چوبی که چه عرض کنم! از نوع نی  نصب نموده بودند!!!!!

من و رضا مشغول کندن نی ها از کرکره شدیم و مهدی کوچک نیز کشیک می داد . من جهت جمع آوری نی ها یک روزنامه بزرگ هم برده بودم که لای روزنامه نی ها را قرار می دادیم .همه چیز تحت کنترل بود : خانه ، مردم و نی ها !

عملیات که پایان گرفت ما سریعا محموله ها را در روزنامه پیچیدیم و به سمت خانه که یک قدم بیشتر تا آن جا فاصله نداشت دویدیم

من که کار آن دو نفر را که از نظر بنده کله پوکی بیش نبودند قبول نداشتم ،تا پاسی از نیمه شب خودم یکه و تنها با کاغذهای رنگی و نی های دزدی! فرفره می ساختم و آنقدر ادامه دادم که از حال رفتم و خوابیدم!

صبح زود از خواب برخاستم و روی کارتونی را سوراخ نمودم وفرفره ها را در آن ها قرار دادم  سپس با رضا و مهدی دم در خانه مان یک چهارپایه نهادم  و من روی ان نشستم و آن دو کنار من ایستادند و داد می زدند : فرفره  ، فرفره....

من هم به خاطر اینکه نرخ بازار را بشکنم ...

مردی با پسر کوچکش جهت خرید آمد.

بچه مرد: " فرفره ها چنده؟"
من:" ۵ زاری داریم و ۱ تومنی و ۲ تومنی"

و خلاصه کار ما شروع شد از ساعت ۹ صبح تا ۱۰.... ساعت ۱۰ که شد یکی از دوستان مادرم به دیدن مادرم آمد و دست بر قضا من را هم در حال کاسبی دید!!!

خانم :" "

من:" "

و سپس مادرم که آمده بود در را باز کند:" "

من: " "

خانم هم (اسمشان خاطرم نیست) وقتی دید مادرم از خجالت سرخ شده ، دستی بر سرم کشید و گفت :" چه دختر نازی! از الان دنبال پوله!! بیا من همشو می خرم "

و ۲۰ تومان داد!

من:" "

رضا و مهدی:" "

.

.

.

موقع تقسیم پول رسید:

جمع در آمد: ۲۰ تومان خانم + ۵ تومان مابقی = ۲۵ تومان

من در ذهنم:" خب من که ۱۵ تومن فقط کاغذ خریدم می مونه ۱۰ تومن !!! همه کارا رم که خودم کردم!چه جوری تقسیم کنم ؟؟!! "

و بالاخره برای اینکه دل آن دو نفر را شاد کنم :

رضا:" ۵ "

مهدی:" ۵ "

من:" ۱۵ "

آنها تماما سود و من:"   "

 


پی نوشت:

وقتی خانم رفت :

مادرم در ابتدا:" "

مادرم پس از فهمیدن جریان پول ها:" "

من:" "

 

 


نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
 

۱۰ ساله بودم و روبروی خانه ما یک مغازه بود با عنوان (( بقالی )) و یک پدر و پسر آن را اداره می نمودند و البته پسر ۳۰ ساله بود و چاق و از نوع شل و ول 

با تمام این وجود بنده از آن جا که به جنس مخالف بسیار علاقه مند بودم عاشق این مرد خپل گشتم و شبها خواب او را می دیدم که از من خواستگاری می کند و هر گاه پولی نیز دست و بال مرا می گرفت جهت خرید به دیدار ایشان می شتافتم .نام او بود: آقای سبزیکاران !

یک روز روی فرش یک عدد ۵ زاری پیدا نمودم و با اشتیاق به خواهرم گفتم :" می رم خرید "

خواهر:" هیچی که نمیشه باهاش خرید حتی ترشک هم ۵تومنه!" ---- ترشک یک چیزی از خانواده لواشک بود!

و البته بنده قبول ننمودم و به سوی مرد رویاهایم دویدن گرفتم

من:" سلام"

آقای سبزیکاران:" سلام دختر خوب"

من:" ۵ زاری چی دارین؟"

آقای سبزیکاران در ابتدا:" "

آقای سبزیکاران سپس:" "

من که بسیار خجالت کشیده بودم :"" و سپس فرار کردم و به سمت خانه دویدم

به هر حال آن روز با تمام خجالت گذشت و آخر همان هفته خواهر بزرگ من کنکور داشت و مادرم صبح زود او را به حوزه امتحانیش رساند ولی برگشتن من هم مادرم را همراهی نمودم .

ساعت حدود ۱۱.۵ بود که با خواهر و مادر مهربانم به خانه برگشتیم  در راه خواهرم بسیار غمگین بود و می گفت محال است در کنکور قبول گردد و...

وقتی به نزدیک خانه رسیدیم دیدم آقای سبزیکاران دم درب مغازه اش ایستاده است . من در ذهنم با خود می گفتم که اگر بفهمد خواهرم کنکور را خراب نموده است من هم در نظر او جایگاهم را از دست خواهم داد واقعا نمی دانم چرا ؟!! شاید گمان می نمودم دیگر به خواستگاری من نخواهد آمد !!!

خلاصه برای اینکه بگویم ما راضی هستیم (البته او روحش هم خبر از کنکور و ... نداشت) به سرعت از ماشین پایین پریدم و تا مادرم ماشین را پارک کند من از دم در به آقای سبزیکاران نگاه می نمودم و عشوه می آمدم

من:" "

من:" "

من:" "

و بالاخره  من: " " آری! قری کوچک دادم!

مادرم آمد و :" "

من همچنان:" "

مادر :" این چه اداهایی بود درآوردی؟؟"

من:" "

مادر:" کلی خجالت کشیدم! حالا دیگه از این بنده خدا بهتر نبود واسش عشوه بیای؟!! !"
من:" "

مادر:" آقای سبزیکاران هر وقت منو می بینه میگه چقدر تو خونه نوار گوش می دین! دخترت هر وقت میاد اینجا کلی از شعرای اندی کوروس رو می خونه ... دختر همسایه  شبای تابستون...  دیگه دفعه آخرت باشه!!"

من:" "

.

.

.

و البته از آن پس که دیدم آقای سبزیکاران به عشقمان خیانت نموده و مرا لو داده است دل را از بند عشقش رهانیدم و ................................... عشقی دیگر!


 پی نوشت:

با توجه به درخواست دوستان مبنی بر ادامه داستان های قبلی که راجع به برکات وجود مادرشوهر بود باید بگویم که اگر مورد حادی اتفاق بیاید مطمئن باشید من هرگز نمی توانم در این وبلاگ از ایشان ننویسم ولی تا در آرامش هستیم ترجیح می دهم بدون استرس ( از اینکه نکنه لو برم!!) در اینجا با شما کمی گپ بزنم

 

 


نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
 

کلاس دوم دبستان بودم و در مدرسه ای درس می خواندم که چسبیده به آن یک دبستان پسرانه هم بود  که همزمان با هم تعطیل می شدیم ..

من که علاقه شدیدی به جنس مخالف داشتم تا زمان زنگ مدرسه لحظه شماری می نمودم چون از لحاظ من پسران آن مدرسه همه بی نظیر بودند و من :  و جهت بهتر شدن در فنون دلربایی با اجازه شما فکُول هم می گذاشتم

یک روز در راه مدرسه از جلوی دبستان پسرانه که عبور می نمودم پسری حدودا ۱۰ ساله توجه مرا به خویش معطوف نمود و  من چنان غرق در عشق و عاشقی شدم  که هر قدم که بر می داشتم سریعا به پشت بر می گشتم و او را نظاره می کردم  و خلاصه کار عشق به جایی رسید که نتوانستم خود را کنترل بنمایم و بالاخره به او چشمک زدم و البته این کار را چند بار تکرار نمودم

 

وقتی به خانه رسیدم می ترسیدم که مبادا مادرم مرا ببیند زیرا او همیشه می گفت:" از چشمات همه چی رو می فهمم" و من :" "

آری ! نیم ساعتی خودم را تا می توانستم از چشم مادر مهربان دور می نمودم و بالاخره فکری به ذهنم رسید که او مرا به خاطر چشمک های بسیارم مواخذه نکند :

من:" مامان!"

مامان:" بله"

من:" امروز که داشتم از دبستان بر می گشتم یک پسره هی به من نیگا می کرد"

مامان:"خب!"
من:" خب منم واسه اینکه بفهمه فهمیدم ناچار شدم بهش چشمک زدم"

مامان:" "

خواهران در ابتدا:" "

خواهران چند لحظه بعد:" "

من: " "

 


نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |

هنوز ۶ سال بیشتر نداشتم و تازه به کلاس های آمادگی می رفتم که در محله مان یک همسایه جدید آمد مشتمل بر مادر و پدر .2 دختر و 2 پسر که فرزند کوچک آنها ۳ سال بیشتر نداشت و از نوع ذکور بود

این آقای ۳ ساله که هرمز نام داشت بور بود و جذاب وآن روزها بود که من علاقه مند به پی بردن فرق میان مونث و مذکر گشته بودم  یک روز که از آمادگی آمده بودم مادرم در خانه نبود و خانم همسایه مرا برای صرف ناهار به منزلشان دعوت نمود و دریغا نمی دانست که شکارچی کودکش را به ارابه جرم می کشاند

من خوشحال و خندان رفتم و خانم همسایه گمان می کرد از دیدن دخترانش در شعف به سر می برم زیرا یک دختر ۷ ساله نیز داشت!! و من البته و صد البته بی میل به او بودم

خلاصه فرزند کوچک ذکور را ملاقات نمودم و از او برای بازی عصر دعوت نمودم که در کوچه منتظر بنده بماند

عصر شد............

به او گفتم :" بیا مامان بازی کنیم.مثلا تو بچه منی باید ببرمت مهدکودک"

هرمز:" "

من:" حالا مثلا دستشویی داری من باید ببرمت دستشویی"

هرمز:""

و من شلوارش را پایین کشیدم و غرق در ملاحظه تفاوت بین دختر و پسر گشتم

متاسفانه آن روز برادر بزرگترش ما را دید و به خواهر بزرگ من گفت و پس از آن من دیگر نتوانستم هیچ گاه مامان بازی کنم!!

 


پی نوشت:

آیا هنوز راضی هستید در همین وبلاگ از این نوع خاطرات بیان کنم؟؟؟


نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» جرم 8
» جرم 7
» جرم 6
» جرم 5
» جرم 4
» جرم 3
» جرم 2
» جرم 1

poorme

مجرم بیچاره

poorme

http://poorme.blogfa.com

تشریح صحنه های جرم...طنز

تشریح صحنه های جرم...طنز

تشریح صحنه های جرم...طنز

ضمن خیر مقدم به شما خواننده عزیز، امیدوارم اوقات شیرینی را در این وبلاگ سپری کرده و من را از نظرات گرانبهای خود بی نصیب نکنید

تشریح صحنه های جرم...طنز

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog