۲-۳ روز گذشت و بنده هیچ گونه تماسی از دوست پسر نازنین خویش دریافت ننمودم یک روز که در خانه تنها بودم تلفن زنگ زد.. ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز
من:" الو "![]()
پشت خط:" فووووووووووووووووووووووووت"
من:" وا چرا حرف نمی زنی؟؟"![]()
من:" الو؟؟!!"![]()
من:"وا!!!!!!!"![]()
و خلاصه سر صحبت با ناشناس گشوده شد و..... با او دوست ........ شدم![]()
فردای آن روز احمد عزیزم زنگ زد و با او ۵ دقیقه ای صحبت نمودم و گفت که ۳-۴ روز دیگر باز می گردد .
وقتی احمد جان آمدند از ماجرای تجدید فراش بنده با خبر گشتند و به بنده زنگ زدند:" شنیدم با رضا دوست شدی؟"![]()
من:" هی زنگ می زد جلو مامانم اینا منم واسه اینکه دیگه زنگ نزنه گفتم باشه باهات دوست میشم"
احمد که ۱۷ سال بیشتر نداشت و غرور سراپای وجودش را گرفته بود و شاید هم زیادی مرا دوست داشت مرا بخشید و گفت:" برام مهم نیست می خوای دوست باشی باش!"![]()
و البته بنده نیز جانب مردانگی را گرفته و با رضا دوست ماندم![]()
یک ماه گذشت و ما باید از آن محله می رفتیم و در حقیقت از آن شهر چرا که خانواده من همیشه مانند عشایر در سفر بودند و این همان دلیلی بود که مرا از سبزیکاران گرفت!![]()
خبر رفتن من از انجا و آمدن به تهران قلب ۲ نوجوان ۱۵ ساله و ۱۷ ساله را شکست..
تمام اهل خانواده به همراه خواهران برای هجرت آماده شدند الا من! این جدایی ضربه ای بود شدید ! به همین علت مادر نازنین بنده که دید فرزند چشم و گوش بسته و مظلومش آن چنان گریه می کند قانع شد که من به همراه یکی از خواهرانم بمانم و آنها اسباب کشی نموده و ۲ روز دیگر ما به آنان ملحق گردیم..
من رو به مادر:"
"
بنده با خواهر مهربانتر از جان ماندم مدام در پشت تلفن یا با این در گفتمان بودم یا با آن !!![]()
روز تلخ جدایی فرا رسید ما داشتیم در منزل حاضر می شدیم برای رفتن !!!!
یکدفعه احمد زنگ زد و گفت هر دوی ان ها برای دیدار آخر با من می آیند ..
احمد:" من اول بیام یا رضا؟"![]()
من:" خب معلومه تو"![]()
احمد:" مرسی عزیزم"![]()
و این اولین عزیزمی بود که بنده شنیدم و از آن پس تا کنون عزیزم های زیادی را شنیده ام
و آن همه خوشحالی احمد برای اول آمدن به دیدار من برایم شگفت آور بود و این را هم اضافه نمایم که رابطه ما تماما تلفنی بود و این اولی قرار بود!!
من در حیاط خانمان منتظر بودم ایشان آمدند و از پشت در (وارد حیاط نشد) نامه ای به بنده حقیر داد! نامه ای که لطافت آن از قلب پسری بود که زبری نگاهش مرا درگیر عشق کرد! و چه زیبا نامه ای بود سراسر عاشقانه و در لابه لای آن نوشته بود:" و از صمیم قلبم دوستت دارم"
و چقدر این جمله دوست داشتنی بود که هنوز که هنوزه طعم کلامش را می ستایم..
بگذریم..
نفر دوم یعنی رضا آمد و معلوم بود بسی زرنگ است
هر چند سن او کم بود ولی می دانست دخترها عاشق و شیفته کادو و گل هستند .آری برای من یک دستبند آورده بود به رنگ آبی فیروزه ای و بسیار شیک و زیباهمراه یک شاخه گل رز .... او هم داخل نیامد ...
من و خواهرم آماده رفتن شدیم با یک چمدان و یک نامه و دستبندی در دستم.
. به انتهای کوچه که رسیدیم دیدم هر دو کنار هم ایستاده اند .... زمانی که به سر خیابان اصلی رسیدیم و منتظر تاکسی بودیم بنده برگشتم تا آن ها را ببینم
.
.
.
.
همدیگر را بغل کرده و گریه می نمودند
من در ابتدا:"
"
من رو به خواهرم که ماجرا را می دانست در انتها :" اونا رو نگاه کن
"
خواهرم:"
"
احمد و رضا:"![]()
"
..........................................................................................................................................
خلاصه داستان:"
"
پی نوشت:
این بنده حقیر حتی در نوشتن و گفتن واوی هم مبالغه نکرده ام آن چه به رشته تحریر در آمده است هر چند گاه شرم آور است لیکن تماما واقعی و حقیقی است
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 توسط مجرم بیچاره | لينك ثابت |



به صورت پنهانی از خانه خارج گشتیم و ... قدم .... قدم ... به خانه همسایه بغلی نزدیک شدیم.